پروست داستان کوتاه بیاحساس را در بیستودوسالگی نوشت و در سال ۱۸۹۶ در نشریهای نهچندان معتبر بهنام وی کونتومپورن چاپ کرد. آنچه این اثر را قابلتوجه میکند، بسیاری از مضامینی است که پروست خیلی دیرتر در کتابهای مشهورش چون عشق سوان به کار میگیرد، از جمله کندوکاوِ احساسات، مفهوم دلدادگی و بهویژه مطالعهاش دربارهی تبلور عشق.
بیاحساس، داستان عشق مادلن به لوپره است. احساسی یکطرفه که با کندوکاو مادلن سرانجام به سردی میانجامد. او زنی از طبقهی اشراف، حتی در ذهنش به اینکه لوپره نسبت به او بیاحساس باشد توجهی ندارد. از جانب دیگر، لوپره نیز مردی جذاب و در مرکز توجه زنان است. توجهی که از همهسو یکجانبه است. اما برای مادلن این موضوع فرق میکند. او خواستار جذب لوپره است. بنابراین در مهمانیهایی که برگزار میشود، از لوپره درخواست معاشرت و همنشینیِ بیشتر میکند. اما لوپره هربار طفره میرود. یکبار، بیماری مادرش را بهانه میکند و بار دیگر، سفر رفتنش را.
امید و ناامیدی، انتظار و چشمبهراهبودن میشود روزمرگی مادلن. توصیف احوال او اینگونه است: «هنگامیکه فاصلهی میان پوچی رؤیاهایش را، وقتی کوچکترین نشانهای از امید وجود نداشت، با واقعیت تلخ و بیرحمانهی ناامیدیاش سنجید، تازه فهمید که انگیزهی زنده بودنش اتفاقات و رویدادهای خیالی نیست» (بیاحساس، صص 24-25).
مادلن در پی حقیقت است. او در پی یافتن پاسخی است که چرا لوپره نسبت به او بیاحساس و بیتفاوت است. از سویی وجهه و جایگاه اجتماعیاش به او اجازه نمیدهد پا از حد فراتر گذارد. و از سویی دیگر نمیداند چطور احساس خود را ابراز کند.
بنابراین تصمیم میگیرد دربارهی وضع لوپره مطمئن شود. در مهمانی از دو نفر که از دوستان لوپره بودند، جویای وضعیت او میشود. و حقیقت ماجرا، جز عدمتمایل به جذب و میل به عشق نیست...