نویسنده در مقدمه کتاب پیش رو اینگونه سخن گفته است:
بیشتر داستانهای جنگ و پیامدهای آن اغلب بر مردها تمرکز دارد؛ سربازها، کهنهسربازهای بازگشته و دولتمردان. من اما میخواستم بدانم که جنگ برای افراد جامانده در پشتصحنه چه شکلی داشت؛ زنانی که بهرغم فروپاشی دنیاشان به راه خود ادامه دادند. جنگ زندگی زنان را تغییر میدهد و اغلب آنها را ناخواسته و بدون آمادگی، نانآور خانوادهی خود میکند. آنها برای بقای خانواده راههایی ابداع میکنند تا زندگی فرزندان و جوامع خود را تأمین کنند اما داستانشان بهندرت روایت میشود. برای ما راحتتر است و عادت کردهایم که بهجای احترام به زنان در مقام بازماندگانی مقاوم، به آنها به چشم قربانیان ترحمبرانگیز نگاه کنیم. من مصمم بودم که این دیدگاه را تغییر بدهم.
بنابراین برای جستوجوی آن داستان به کابل آمدم. بعد از واقعهی تروریستی یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ و پس از آنکه نیروهای امریکایی و افغان، طالبان را از قدرت برکنار کردند، مصیبتهای زندگی زنان افغان توجه مردم جهان را به خود جلب کرد. مشتاق بودم بدانم که زنان افغان چه شرکتهایی را به راهانداختهبودند؛ در همان کشوری که چهار سال پیش در آن از ورود به مدرسهها و ادارهها منع شده بودند.