خون در سرش جمع میشود و دستانش تبدیل به دستان مسحورکنندهی رهبر ارکستری میشوند که تمام سمفونیهای اندوهناک و سوزان برجستهی تاریخ را مینوازند. کلاهخودش که عدد 451 را بر تن سرد و بیروح خود میبیند را بر سر دارد. چشمانش آتشی سرخ در خود دارند و آکنده از اندیشهی آینده هستند. مرد تلنگری بر آتشزنه میزند و خانهی آتشافکن پر میشود تا آسمان عصرگاهی را سرخ و زرد و سیاه بسوزاند. انگار که همراه دستهای کرم شبتاب شده است. درست مثل خمیری که بر تن داغ و گرگرفتهی تنور میچسبد، کتابهای از هم بازشده و سوزان را بر ایوان این خانه به چنگال مرگ میسپارد. باد کتابهای سوزان و درخشان را در آسمان به رقص در میآورد و با خود به دوردستهای دور میبرد و تاریکی چسبناک شب را روشنی میبخشد.
شخصیت اصلی این کتاب یک آتشنشان است، آتشنشانی که در دورهای و در مکانی زندگی میکند که کتاب در آن یک کالای غیرقانونی به شمار میرود. در این پادآرمانشهر آتشنشانها مسئول سوزاندن کتابها هستند. او ده سال است که مشغول سوزاندن کتابهاست بیآنکه تاکنون کتابی خوانده باشد، اما طی گفتوگویی با دختری جوان بذری نو در دلش کاشته میشود.