داستان کتاب کسی که میشناسیم در یکی از محلههای خلوت حومهی نیویورک رخ میدهد. نوجوانی بیاجازه وارد خانهی همسایهها شده و حتی کامپیوترهای آنها را هم گشته است.
حالا او همهی رازهای آنها را میداند و حتی شاید بعضی از آنها را به اشتراک بگذارد.
این پسر کیست و پی به چه رازهایی برده است؟
پس از آنکه دو نامهی بینامونشان برای همسایهها ارسال میشود، زمزمهها درگرفته و شکها برانگیخته میشود.
زمانی تنشها به اوج خود میرسد که جسد زنی پیدا میشود.
چه کسی او را کشت؟
چه کسی راز این قتل را به یدک میکشد؟
ساکنان محله حاضرند چه اقداماتی برای حفظ اسرارشان انجام دهند؟
در این محله تنها زنان و مردان نیستند که عادت به بازیهای پیچیده دارند. هر شخص و هر خانوادهای رازی برای پنهانکردن دارد.
هیچگاه بهراستی درک نخواهی کرد هرکس برای حفظ رازهایش تا کجا مرزها را جابهجا میکند.
«هیچکس نمیتواند مثل شاری لاپنا ترس و پارانویا در یک محلهی حومهی شهری را به تصویر بکشد. کتاب جدید او شما را به خوردن ناخنهایتان واخواهد داشت.»
روث ور