داستان کتاب پیش رو بازنویسی یک اسطوره است، اسطورهی نامادری بدجنس؛ این داستان ظریفترین عواطف و احساسات ما را بازتاب میدهد. نویسنده در کتاب حاضر عشق و علاقهاش به این اسطوره و پاسخ بیرحمانهی او به همهی داستانهایی که مردم دربارهاش تعریف کردهاند را به تماشا گذاشته است. او وقت بیشتری صرف کرده و با دقت به نامادری بدجنس پرداخته تا شاید چیز بیشتری از سرگذشت او دستگیرش شود و حاصل این دقت و صرف زمان، این کتاب است.
مردم میدانند دستهای آغشتهبهخون چه شکلی دارند. تاوانی وجود دارد که باید پرداخته شود. اگر من دختری مورد علاقه بودم یا اگر لیر هم متقابلا مرا دوست میداشت و احترام عشقی را که نثارش کردم نگه میداشت، شاید سرنوشت دیگری داشتم. بچهها هیچ کار بدی نکردند. هیچ کار بدی نکردند. بزرگتر شدند، با نغمهی زندگی خواندند و بالغ شدند . ولی با گذشت زمان، احساس کردم خودم دارم نامرئی میشوم. شک و تردیدم به دورتادور بدنم، به جاهایی که از طریق آنها با دنیا پیوند میخوردم، بیشتر شد. مانند شالی بودم که درست بافته نشده باشد. آخرش هم بهخوبی بقیه نبودم. تنها لازم بود نخی از تاروپود پارچه کشیده شود تا از هم گسیخته شوم.