نوشتههای ده فصل این کتاب، از حالتی از آگاهی سرچشمه گرفتهاند که میتوان آن را سکون خواند: دگرگونی آگاهی بشر، امری ضروریست که مانع از نابودی او میشود. درحالحاضر، کژکاری آگاهی قدیمی و پدیدآمدن آگاهی جدید هیاهوی بسیاری به پا کرده و انسان امروزی را دچار سردرگمی بیش از اندازه کرده است. هدف سوتراهای این کتاب، نشانهرفتن قلب خواننده است که او را آگاه میکند که به درون بنگر! ازآنجاکه این افکار از سکون نشأت گرفتهاند، نیرومندند و خواننده را با نیروی خود به همان سکون بازمیگردانند؛ سکونی که آرامش زندگیست،جوهر وجود انسان است و میتواند جهان را دگرگون سازد. نویسنده سکون را طبیعت اصلی انسان میداند، سکونی که هشیارانه به جامهی انسانی درآمده است. تُله خواننده را به سکوت در راستای آن هشیاری ساکن درونی که در لحظهی اکنون مستقر است، دعوت میکند. اکهارت انسان را زندانی زندان افکار و قلمروی آگاهی را گستردهتر از آن میداند که برای فکر قابلتسخیر باشد. این ذهن خودمحور، منیت را به وجود میآورد که پیوسته خودش را از نو میآفریند. در ادامه نویسنده از زمان حال سخن میگوید، جایی که هشیاری پدید میآید و از نیروی حال در راستای بنیاننهادن زندگی آگاهانه بهره میبرد. سرانجام تُله خواننده را به تعمق در خویش، طبیعت و روابط فرا میخواند و از رویدادهای بهظاهر منفی و دردناک در طرح اولیهی کلی هستی سخن میگوید.