موقعیت یا وقتِ مناسب وهم است. زندگی ـ دستکم به من یکی ـ هرگز مجالِ دلخواه و فرصتِ مناسـب نداده بود؛ همیشه دنبالش دویده بودم، همیشه از بحرانی به بحرانی نو غلتیده بودم و باید در همان حین برای بقا و تغییر دستوپا میزدم.
مخاطب بدو و نمیر هر جنبدهی دوپاییاست که جنبیدن از یادش رفته. مخاطبش هرکسی است که زندگیاش، مثل زندگی من و خیلیهای دیگر، زیستن همواره بر لبهی پرتگاه است. مخاطبش شمایی اگر به دیو غم درافتاده یا شکارِ دشواریهای هستی شدهای. مخاطبش شمایی اگر تنستیزی و تنفراموشی را در روزی گم و جایی گنگ به خُلق و خمیرهات فروکردند و نتیجهاش بیرون افتادن از تن و زیستن در مخیله و افتادن در چنگِ نشخوار فکری بـوده. مخاطبش شمایی اگر فرار از واقعیتهای زندگی سپر دفاعیات شده. و پیش از همهی اینها، مخاطبش منم، من که هنوز زندهام و این یعنی کارم در این دنیا تمام نشده و باید در این سفرِ ادامهدار، قدمبهقدم، زیستنِ تماموکمال را تمرین کنم. مخاطبش منم که اگر همهچیزم را از دست دادهام، میخواهم تنم آخرین سنگرِ باقیماندهام بماند.
وقتی ورزشکردن را شروع کردم نه شنبه بـود، نه اول ماه، نه اول سال. عصر یکی از روزهای تابستان ۱۴۰۱، بیفکر و بیبرنامهریزی، به سالها ورزشگریزی و ورزشستیزی پایان دادم. فهرستِ غافلگیرشدگان بلند بود، از خانواده و نزدیکان تا دوستان و آشنایان نسخهی جدیدی از حسام را میدیدند و باورشان نمیشد.
در زندگیام فهمیده بودم دستاوردها نتیجهی حرکتاند، نه نشستن. فهمیده بودم انجامشدن نتیجهی انجامدادن در نامساعدترین اوضاع است، نه دستاوردِ محاسبههای پیچدرپیچ در روزگار آسانی و فراغت. زندگی نشانم داده بود که محکومم به حرکت و تقلا.