مالابو در این اثر، به مواجههی نظرورزانه با انتقادات و پرسشهایی خطر کرده است که از افق فلسفهی قارهای معاصر بر اندیشهی هگل مطرح شدهاند. او در اثر خود بابی میگشاید که اندیشهی هگلی را نفی نمیکند، اما صورتی تازه به آن میبخشد: «پلاستیسیته» اسم رمز این عملیات است. مالابو برای دفاع از آیندهی فلسفه درست دست بر همانجایی میگذارد که برای نخستین بار ندای مرگ یا پایان فلسفه از آن برخاست: نظام فلسفی هگل، کار او در این اثر در حقیقت نمونهای است از مواجهه با پروبلماتیک پایان فلسفه. چندان که از مواجههی او با رادیکالترین نمایندگان این اندیشه -هگل و هایدگر- پیداست پایان فلسفه نه ناشی از جبری تاریخگرایانه یا محتوم، بلکه حاصل مواجههای غیردیالکتیکی -یا غیرفلسفی- با وضعیت معاصر فلسفی ماست.
کتاب در عین اینکه فلسفهی هگل را بهطور خاص و خود زمانه را بهطور عام، درعینحال که پروبلماتیزه و نفی میکند، در سطحی دیگر نجات میدهد. او با رادیکالکردن خود واسازی دریدایی، نسخهای هگلیتر از آن را به کار میبندد و هگلی پساهایدگری و پسادریدایی خلق میکند.