ایروان دهها سال برای این ماجرا نقشه کشیده و برنامهریزی کرده بود.
شاید هم قرنها، حتی زمانی که در خواب بود تمام این نقشهها را در ذهن طراحی کرده بود. تنها چیزی که ایلین داشت، دستورات مبهم و گنگ از طرف خانوادهای سلطنتی و مرده برای متوقفکردن ایروان بود و تنها چند ماه فرصت داشت تا نیرویی برای ایستادگی در برابر او فراهم کند.
ایلین تردید داشت همزمانشدن لشگرکشی مایو و ناوگانش بهسمت ایلوی با دستور برانن برای رفتن او بهسمت باتلاق سنگ در جنوب غربی شبهجزیرهی ایلوی تصادفی باشد، یا حرکت نیروهای لعنتی موراث بهسمت خلیج اورو دقیقا در سمت دیگر شبهجزیره!
وقت کافی وجود نداشت. برای انجام کار و سروساماندادن به مسائل مختلف وقت کافی نداشت… فقط میتوانست قدمهای کوچکی بردارد…
امپراطوری طوفان ها که جلد پنجم از مجموعهی سریر شیشهای است با روندی متفاوتتر و قلمی قویتر پیش میرود و بهنوعی حماسیترین جلد مجموعه است. در این کتاب داستان در چند شاخهی موازی جریان مییابد، ماجرا با شیوهای هیجانانگیز و طوفانی آغاز میشود و جز در بخشهایی معدود به همین طریق پیش میرود. امپراطوری طوفانها جایی در اوج آغاز میشود و با پایانی خوش اما وابسته به جلد بعد خواننده را در انتظار میگذارد تا برای آگاهی از سرانجام ماجرا لحظهشماری کند. ایلاید، لارکن، ایلین، روآن، منان و... از شخصیتهای نامآشنایی هستند که در این جلد نقشآفرینی میکنند و داستان را جلو میبرند.