کتابهای زیادی هستند که در کنج کتابخانهها خاک میخورند و فراموش شدهاند. دستنوشتههای بسیاری که نویسندگانشان روزگاری گمان میکردند داستانشان را خوانندگان زیادی خواهند خواند؛ اما هیچکس تابهحال حتی لای کتاب آنان را نیز باز نکرده است. داستانهایی که شاید اگر روزی کسی آنها را کشف کند، به پرمخاطبترین رمان جهان تبدیل شوند. کسانی که عاشق کتابها هستند، میدانند که پیداکردن این آثار فراموششده و معرفی آن به دیگران، چه مزهای دارد. شخصیت اصلی کتاب سایهی باد، دنیل، چنین فرصتی نصیبش میشود. فرصتی که بناست زندگی او را زیرورو کند.
دانیل سمپره در یک روز بارانی در تابستان سال 1945 همراه با پدرش به یک کتابخانهی مخفی میرود. جایی که گورستان کتابهای فراموششده نام دارد و هرکس که به آنجا پا میگذارد، باید کتابی را انتخاب کند و قسم بخورد که نمیگذارد آن کتاب هرگز فراموش شود. وقتی دانیل به آنجا پا میگذارد، با یک کتاب عجیب به نام سایهی باد روبهرو میشود که هیچچیز از نویسندهاش نمیداند. سرنوشت دانیل با برداشتن کتاب برای همیشه عوض میشود و او باید بهدنبال نویسندهی کتاب بگردد: خولین کاراکس. اما دانیل نمیداند که مردی دیگر، کمر به نابودی شخصیت کاراکس بسته و همهی آثار او را از بین برده است؛ بهجز کتاب سایهیباد. چرا این مرد چنین کاری انجام میدهد؟ دانیل در مقابله با این خطر، چه کاری از دستش برمیآید؟ اصلا خولین کاراکس چه کسی است؟ آیا زنده است یا مرده؟ کتاب سایهی باد دربارهی چیست؟ و هزاران سؤال دیگر که کارلوس روئیث ثافون بعد از کنارهمچیدن قطعات پازل کتاب، بهطرز هنرمندانهای به آنها جواب میدهد.