زندگی نورا گری هنوز هم سروسامان نگرفته است.
بعد از حوادث ناخوشایندی که در مدرسه برایش رخ دادند، یک فرشتهی نگهبان گیرش آمد؛ فرشتهی نگهبانی زیبا، مرموز و جذاب.
ولی پچ با وجود نقشی که در زندگی نورا دارد، اصلا مثل فرشتهها رفتار نمیکند؛ مرموزتر از همیشه شده است و به تماسهای او پاسخ نمیدهد.
وقتی نورا پِی ماجرا را میگیرد، متوجه میشود که پچ رابطهای پنهانی با دشمن قسمخوردهاش، مارسی میلر دارد.
ازطرفی، رفتار پچ باعث میشود که نورا جذب دوست قدیمی خانوادگیاش، اسکات پارنل شود.
اما رفتار اسکات خشمآگین است و نورا ته دلش میداند که او دارد چیزی را مخفی میکند.
مشکلات نورا ادامه دارند؛ حالا دیگر روح پدرش را در جاهای مختلف میبیند و مدام به این فکر میکند که آیا مرگ او ارتباطی با نژاد نفیلیم دارد یا نه.
نورا که مشتاقِ دانستنِ حقیقت است، خودش را در وضعیت بسیار خطرناکی قرار میدهد تا به پاسخ سؤالهایش برسد.
ولی شاید بهتر باشد که حقیقت مدفون بماند، چون ممکن است تصویر همهچیز و همهی آدمهای موردِاعتمادش را خراب کند…