وقتی پدرش با وجدانی بحرانزده به کلیسا پشت میکند، مارگارت و خانواده به ِ اجبار به میلتون صنعتی و مشمئزکننده کوچ میکنند. او آگاه از فقر و رنج کارگران کارخانههای نساجی، احساس شورانگیز عدالت اجتماعی در وجودش ریشه میدواند. رابطهی طوفانیاش با جان تورنتون، صاحب یکی از این کارخانهها، آتش این احساس را تندتر میکند، بیآنکه بداند حقیقت ِ نهفته در پس آن، عشق است یا نفرت.
مارگارت که از خانوادهای بااصلونسب آمده، در میلتون، با وجود احساس تنهایی شدید، دوستانی در میان کارگران کارخانههای نساجی پیدا میکند که تنها دلخوشیاش در این زندگی ناامیدکنندهاند. او پیوسته خود را با دخترخالهی زیبارو و بیخیالش (ادیت) مقایسه میکند که هیچ سهمی از دشواریهای زندگی نبرده است. با بیمارشدن مادر و با وجود گرفتاری برادرش فردریک و فرار اجباریاش از کشور، مارگارت بار زندگی را به دوش میکشد و شاهد فروپاشی ذهنی پدرش است که وجدانی آزرده از این همه بدبختی دارد. قهرمان داستان، مارگارت اما لحظهای از صداقت و پاکدامنی دست نمیکشد و با وجود ِ آتش سوزان عشق، همیشه طرف عدلوداد را میگیرد. اما زندگی همچنان روی سخت خود را به او نشان میدهد.
الیزابت گسکل در رمان شمال و جنوب، با مهارت تمام احساسات فردی را با دغدغههای اجتماعی در هم میتند. امروز مارگارت هیل او از اصیلترین قهرمانان زن ادبیات دوران ویکتوریایی خوانده میشود. این اثر برای نخستین بار بهصورت کامل و بدون هیچ تلخیص و دخل و تصرفی به فارسی ترجمه شده است.