به رنگ سرخ روایتی است در دل یکی از حساسترین برهههای تاریخ ایران، روزهای واپسین حکومت پهلوی که کشور در آشوب و التهاب دستوپا میزند و در این میان مخاطب کتاب با هانیه همراه میشود تا در این همراهی از دل خیال و واقعیت عبور کند و در گذشته و حال به دنبال کشف حقیقت باشد.
در پشت جلد کتاب اینگونه آمده است:
در این شب پُر از انفجار و آشوب، شبی که رژیم پهلوی آخرین نفسهایش را میکشید؛ هانیه تصمیم گرفته بود شرق تهران را ترک کند و به شبِ گورستان بیاید. شاید این عجیبترین انتخابش در همۀ زندگی بود.
حدود یازده شب در دل تاریکیِ قبرستان، میان گورهای بینام، که تنها نشانهشان سنگهای خاکآلود خاکستری بود، دنبال قبر یاور میگشت. در این بخش شهر صدای شلیکها طنین خفهای داشت. کنار او، پیرمرد مردهبان با فانوسی کمسو، که نوری زردفام بر صورتش میافکند، قدمبه قدم حرکت میکرد. پیرمرد که سالها در این گورستان تنها زندگی کرده بود، با توجه به توضیحهای هانیه و شهرت نام یاور، یادش آمده بود که جنازۀ خونین یاور را سحرگاه بیستو نهم بهمن 1354، درست پیش از طلوع آفتاب، به اینجا آورده و نزدیک دیوار غسالخانه دفن کرده بودند. با این حال، پیرمرد هنوز از صحت این یادآوری مطمئن نبود. برای همین ابتدا به سراغ قبری رفته بود که میان قبرهای کهنۀ حدود چهل سال پیش قرار داشت.