فیلها هرگز چیزی را فراموش نمیکنند اما لکسینگتون ویلو پیش از طوفان را به یاد نمیآورد. فقط خاطرش هست که طوفان او را به باغوحشی آورد و نزدیک فیلی به نام نایا رها کرد. نایا او را در پناه خودش نگه داشت و نگذاشت طوفان وحشی جانش را بگیرد. لکس سالهاست بدون اینکه اسم و روز تولدش را بداند و بفهمد از کجا آمده و خانوادهاش کجا هستند در باغوحش با راجر، سرپرستش و بهترین دوستش، فیشر و زمزمههای همیشگی باد دم گوشش زندگی میکند.
حالا او دوازدهساله است و میتواند بعد از پنج سال در اولین روز از تعطیلات تابستان به طویلهی آموزشی فیلها برود و نایا را ببیند. نایا، تصاویر ذهنیاش را برای لکسینگتون ارسال میکند و لکس فکرهای او را در سرش میببیند. نایا از او میخواهد به جنگل بیرون باغوحش برود. باد اعتراض میکند و سعی دارد لکس را از رفتن به جنگل منصرف کند اما لکس تصمیمش را گرفته. میداند برای یافتن جواب سوالها باید شجاع باشد و پا به جهان بیرون از باغوحش بگذارد تا حقیقت را کشف کند. پس ماجراجویی شروع میشود و همین سرآغاز آشنایی او با ارواح، گنج گمشده و معمایی است که میتواند کلید پیداشدن خانوادهاش باشد.
سلستا ریمینگتون، نویسندهی کتاب، در دانشگاه بریگهام یانگ روانشناسی اجتماعی خوانده و دستی هم در هنرهای نمایشی دارد. او تقریبا در تمام مناطق آمریکا زندگی کرده و علیرغم اینکه نمیتواند با باد حرف بزند شاهد چندین طوفان بوده. سلستا طرفدار سرسخت فیلهاست. همچنین حامی انجمن رفاه حیوانات نمایشی، پناهگاههای حیاتوحش و عضو جامعهی نویسندگان و تصویرگران کتاب کودک است. او این روزها با همسر و فرزندانش در راکی موینتین آمریکا زندگی میکند و در حیاط خانهاش یک خطآهن کوچک و قطار بخار واقعی دارد.
· برندهی جایزهی Reading the West Book Awardسال 2020