یاغی از جایی آغاز میشود که عمارتی که روزگاری در اوج شکوه بوده و حکمرانی میکرده، به زیر کشیده شده است و ایران، دختر حضرت والا و تمام اطرافیانش تبعید شدهاند. اینک این ایرج است که به دفتر دستنوشتههای او دست یافته، دستنوشتههایی خطاب به دختری به نام منیر. ایرج مردی است که از کودکی با ایران بوده و در کنار او بزرگ شده اما با فاصلهای تعریفنشده. کسی که دل به عشق ایران سپرده، عشقی فروخورده.
ماموران عمارت را چنان به هم ریختهاند که ایرج برای مرتبکردن دوبارهاش چند روز وقت میگذارد و بعد به خوابی عمیق و دلچسب فرو میرود. هنگامی که از خواب برمیخیزد، خوابی که معلوم نیست چند وقت طول کشیده، منیر را زنده در مقابل خود میبیند، دختر جوانی که بسیار به ایران شباهت دارد. آیا آنچه میبیند واقعی است یا از خیالاتش سرچشمه میگیرد؟ این منیر کیست که روبهروی او قرار گرفته و قرار است اهالی این عمارت را بعد از سالها دوباره در آن جمع کند؟