مفهوم «هاله» ابداع والتر بنیامین است و آدورنو بسیاری از نکات فاضلانهی بنیامین، هرچند نه همه، را به کار بست. در واقع، بحث جدی آنها در خصوص این مفهوم بسیار مشهور است. تقریبا همگان آدورنو را به گرایش مارکسیستی او میشناسند و در نتیجه نگرش او را متعارض با «رازورزی» بنیامین میانگارند. در این «تعارض» مفروض، دو نکتهی اصلی نهفته است. نکتهی نخست تاریخی است؛ چنین انگاشتهاند که بنیامین با ارجاع به خصلت تاریخیِ هاله، یکسره مدعی شد هالهی راستین در «مدرنیته» ازدسترفته است. حالآنکه میگویند آدورنو، با پیروی از چارچوب دیالکتیکیِ مارکسیستی در باب تاریخ، معتقد بود هاله ازدسترفته بلکه نحیف شده است. آدورنو بر بنیامین خرده میگیرد که «به نفع سادگی، دیالکتیکِ این دو سنخ [اثر هنری هالهمند و فاقد هاله] را نادیده گرفته است. نکتهی دوم ستیز آنها، سرشت ذاتیِ ابژهی هالهمند است؛ نکتهای که در پایان بحث بدان بازخواهیم گشت.
ما در این مقاله نمیخواهیم دیدگاه غالب در خصوص درستیِ نقاط اختلاف مشهود هریک از آنها را به بحث بگذاریم. بحث ما دربارهی فحوای دیدگاه آنها است؛ نکات محل توافق آن دو در عین اهمیت، کمتر تحلیل شده است. این توافق، هم فینفسه مهم است و هم، ازآنجاکه به ما این امکان را میدهد بنسازههای نوشتههای آنها را ادغام کنیم، در نتیجه، تصویری همهجانبهتر از مفهوم «هاله» شکل میدهد.