گذشته، سایهی شومیست که پیدایت میکند! فرقی ندارد چقدر تند بدوی، تا کی فرار کنی، در کدام پستو پنهان شوی یا پشت چه دیواری پناه بگیری؛ گذشته بالاخره میرسد و پیدایت میکند. بعد دست روی گلویت میگذارد و تا بالاآوردن تکتک حقیقتها، انگشتانش را میفشارد.
داستان این گل سمی هم همین است!
سالها پیش خستهجانی برای مستورماندن یک راز فرار کرد؛ اما درست زمانی که خیالش از فراموششدن خاطرات راحت شده بود؛ گذشته، دست "سرمه راد" را گرفت و او را میان بازیای بس خطرناک آورد.
دختری که برای آرامکردن بدحالان پا در روانشان میگذاشت و آن را میکاوید؛ حالا با زنی روبهرو شده بود که گم، در دنیای سیاه ذهنش از عالم و آدم دل بریده بود، زنی که در این دنیا تنها به یک جفت چشم سبز واکنش نشان میداد و زنی که سالها به الفبای سکوت با دیگران حرف میزد و مسخشده از خاطرات موهومش، همه را از پشت شیشهای مشبک میدید؛ اما امان از آن زمانی که زن به دخترک قصه رسید!
امان از آن جیغ، وای از آن گریه و عجبا از آن خنده...
بالاخره شکست!
پس از چندین سال آن شیشهی مشبک، به ضربِ سنگِ خاطرات شکست و چشمان سیمین به رخِ نشانهای از گذشته باز شد؛ اما چه نشانهای؟ کدام خاطره؟ کدام راز؟