کتاب پیش رو به قلم نویسندهای فرانسوی که عمدهی شهرتش را مدیون آثار نیمهبلند خیالانگیز و ترسناکش است، به رشتهی تحریر درآمده و حاوی پنج داستان کوتاه تحت عناوین: کوچهی خانم لوکرتزیا، اتاق آبی، جومان، ساحرههای اسپانیایی و لوکیس است.
لوکیس که کتاب به آن نامگذاری شده، روایتگر ماجرای پروفسوری دانشمند است که برای انجام تحقیقاتی راهی قلعهی کنت زمیوت میشود و در همان ساعات ابتدایی است که متوجه وقوع اتفاقاتی نهچندان عادی که البته گویی برای اهالی قلعه، عادی جلوه میکند، میشود. او در مکانی با آدابورسوم خاص و در میان افراد و فضایی آمیخته با چیزهایی مرموز و موهوم قرار دارد…لوکیس در واقع رمان کوتاه یا نوولایی است در ژانر ترسناک فانتزی. کلمهی «لوکیس» در زبان لیتوانیایی به معنای خرس است. پیرنگ دربارهی مرد جوانی است که انگار نیمانسان -نیمخرس است؛ از این منظر، شاید برخی این رمان کوتاه را نمونهای از داستانهای گرگینهای قرار دهند که عناصری از خونآشامی نیز در آن هست (نوشیدن خون، بارها در داستان مطرح میشود.)
این اثر در واقع، بیش از هرچه، به ماهیت و طبیعت دوگانهی انسان-حیوان میپردازد و باورهای غربی و مسیحیت را در برابر آیینهای لیتوانیایی میگذارد. داستان از نقطهنظر دانای کل -یک شاهد- روایت میشود؛ کشیشی که قومشناس و فرهنگشناسی آماتور است به ژمایتیا آمده (نقطهی دورافتاده در لیتوانی) برای ترجمه انجیل متی. او راوی ماجراهای مردی جوان به نام کنت میشل است که محلیها میگویند از مادر انسان و پدر خرس به دنیا آمده. میشل که گهگاه خوی حیوانی نشان میداده، سرانجام در شب عروسی، گلوی عروس خود را زخمی میکند و به جنگل میگریزد. برخی منتقدان ادبی معتقدند لوکیس، داستان معکوس «دیو و دلبر» است: دلبر معشوق خود را به دیو تبدیل میکند. این اثر از نظر تاریخی و فرهنگی چندان دقیق نیست، کمااینکه از برخی المانهای فرهنگی و اجتماعی روسی نیز در آن استفاده شده است. لوکیس بیشتر در مرز دو جهان تخیل و وهم ایستاده؛ و این هنر مریمه است که داستانش همچنان جذاب است و خواننده را میخکوب میکند.