این کتاب روایتگر داستان مردی بافنده به نام سایلس مارنر است که سالهاست تنها و در انزوا ساکن روستایی زیبا و هموار شده و از روزی که پا در این روستا گذاشته حرفهای زیادی پشت سرش زده شده است و حتی دربارهی او میگویند که از عالم مردگان برگشته است. او هرگز به خواستگاری دختری نرفته و هیچ دختری از روستا هم حاضر به ازدواج با این مرد نیست. مارنر از کسی تقاضای کمک نمیکند، در جشنها شرکت نمیکند و با اهالی رابطهای ندارد. اما حقیقت این است که این مرد منزوی و تنهای امروز، روزگاری زندگی پرتحرک و و سرشار از فعالیت ذهنی و بدنی داشته، دوستانش او را به یک فرقهی مذهبی کوچک دعوت کردند و حضور او در این فرقه با بیهوشیهای عجیبی همراه بود که گویا الهاماتی در پی داشت. یکی از دوستان سایلس در همین انجمن، تهمت و پاپوشی برای مارنر درست کرد که باعث شد مرد جوان را از فرقه بیرون و گناهکار خطابش کنند. سایلس که در آن زمان نامزدی به نام سارا داشت به خاطر اتفاقات پیشآمده دختر را از دست داد و سرانجام ناچار به مهاجرت به این روستا شد، روستای راولو. اما این پایان ماجرای مرد نیست، او پس از مدتها زندگی یکنواخت ناگهان پولهای خود را از دست داد و کودکی یتیم در مسیر زندگیاش قرار گرفت و سرنوشتش باری دیگر دستخوش تغییر شد...