کتاب پیش رو دو داستان را به شکلی موازی پیش میبرد. از یک سو ماجرایی را با محوریت کمندعلی بک و چگونگی دستیابی او به کندوها و زنبورهای عسل میخوانیم و از سوی دیگر داستان را از زاویه دید زنبورها دنبال میکنیم. این داستان از طمعورزی و زیادهطلبی حکایت دارد و از تسلیم سرنوشت شدن و پذیرفتن رنج و استعماری که تحمیل میشود. سرگذشت کندوها نشان میدهد که چگونه طمع بیشاز حد خرابی میآفریند و چطور تسلیم شدن در برابر ظلم میتواند به ظلمی بزرگتر منجر شود و ناگهان غارتی عظیم را رقم بزند.
در فصل اول کتاب با کمندعلیبک آشنا میشویم و میبینیم چگونه صاحب کندو میشود و کندوها را تکثیر میکند و باز هم تلاش میکند با نارو زدن به زنبورها روزگارش را رونق دهد…
در فصل دوم کتاب که از نگاه زنبورها روایت میشود، میبینیم که چطور زنبورها به غارت کمندعلیبک خو کردند یا گمان میکنند این بلا یا سرنوشتی است که نصیبشان گشته و به راحتی حاصل تلاش و دسترنجشان را تقدیم او میکنند.
اما در پایان و بخش سوم داستان میبینیم که با کوچ و رفتن زنبورها صاحب زنبورها خانه خراب میشود.