«طرفداران جیسون رینالدز و کوام الساندر در ماجراهای کلیتون و کشمکشهایش برای پختهشدن در عنفوان جوانی میتوانند رگههای آرامش را جستوجو کنند. ویلیامز گارسیا یک بار دیگر هنرمندانه به ما ثابت کرد که تنها راه زندگی سرفرودآوردن دربرابر ترسهایمان، تجربهکردنشان و افزودنشان به هویتمان است.»
مگ مدینا، نقد کتاب در نیویورک تایمز
کلیتون بیرد وقتی با پدربزرگش، بابایی باحال، و بقیهی نوازندگان در ترانههای بلوز هارپ میزند، زندگی را با اعماق وجودش احساس میکند. اما چرخ گردون بیرحمانه میچرخد و بابایی باحال از دنیا رخت برمیبندد. مادر کلیتون تمامی میراث موسیقیایی بهجامانده از بابایی باحال را به حراج میگذارد. کلیتون دیگر انگیزهای برای ماندن نزد مادرش ندارد. او کلاه بابایی باحال و هارپ خودش را برمیدارد، از خانه میگریزد و به امید پیداکردن نوازندگان بلوز کنسرت بابایی و پیوستن به سفرهای جادهایشان مسافر زیرزمین میشود. او در جریان سفر اعجابآمیزش، خود و خانوادهاش را بهتر میشناسد و مسیر رسیدن به قلههای نوازندگی را درک میکند.