پیش از آنکه خارها درس تیزشان را به من بدهند و هرچه ضعف در وجودم بود همراه با خون بیرون بریزند، فقط یک برادر داشتم؛ و او را خیلی دوست داشتم.
ولی آن روزها دیگر رفتهاند و چیزی که از آنها به جا مانده در گور مادرم خفته است.
حالا برادران بسیاری دارم، برادرانی تیزدست در کار با خنجر و شمشیر؛ و هرقدر که دلتان بخواهد شرور.
ما در این امپراتوری شکسته به اینجا و آنجا هجوم میبریم و جنازهها را غارت میکنیم. میگویند دوران خشونتباری است؛ آخرالزمان، وقتی که مردهها و هیولاهای شبحزده شبهنگام پرسه میزنند.
همهی اینها درست است، ولی آنجا و در تاریکی چیز بدتری هم هست، چیزی خیلی بدتر.
لردها و پادشاهان کوچک در امپراتوری شکسته مشغول نبرد هستند و زمین در آتش صد جنگ میسوزد. شاهزاده اورنوروس جورگ آنکرات، با طولانیشدن مسیر انتقام سلاخی مادر و برادرش، دستهای پنهانی را که پشت این جنگ بیپایان قرار دارند شناخته است. او بازی را دیده و سوگند یاد کرده است که تختهی بازی را پاکسازی کند. ولی اول باید برای خودش مهره جمع کند، قوانین بازی را بیاموزد و بفهمد که چگونه میتواند دشمنانش را شکست بدهد.
لشکریان شش کشور، بیستهزار سرباز قدرتمند، به فرماندهی قهرمان محبوب مردم، بهسوی دروازههای جورگ در حرکتاند. هر انسان شایستهای دعا میکند که این قهرمان امپراتوری را متحد کند و مرهمی بر زخمها باشد. تمام پیشگوییها هم میگویند که موفق خواهد شد. هر پادشاه خوبی میداند که باید در برابر احتمالات قوی زانو بزند، حتی اگر فقط برای نجات مردم و سرزمینهایش باشد. ولی پادشاه جورگ پادشاه خوبی نیست.