فرض کن بهترین دوستت را به قتل رساندهای؛ چه حسی دارد؟
تصور کن فکر میکنی بهترین دوستت را به قتل رساندهای و بقیه هم همینطور فکر میکنند. فرض کن حقیقتی که تو در ذهن داری اصلا برای کسی اهمیت ندارد.
بعد از اینکه لوسی درحال پرسهزدن در خیابانها، آغشته به خون بهترین دوستش، سَوی، پیدا میشود، همه فکر میکنند او یک قاتل است. لوسی و سَوی دختران طلایی شهر کوچک خود در تگزاس بودند؛ زیبا، باهوش و حسادتبرانگیز. لوسی با یک مرد رؤیایی و ثروتمند ازدواج کرد. سَوی محبوب همه بود، بهخصوص بین مردان شهر. سالها از آن شب وحشتناک میگذرد، شبی که لوسی نمیتواند چیزی از آن به خاطر بیاورد و از آن زمان به لسآنجلس نقلمکان کرده و زندگی جدیدی را آغاز کرده است.
اما اکنون پادکست جنایت واقعی و فوقالعاده موفق «به دروغ گوش بده» و مجری بسیار خوب آن، بن اونز، تصمیم گرفتهاند درمورد قتل سَوی برای فصل دوم این پادکست تحقیق کنند. لوسی مجبور میشود به جایی برگردد که قول داده بود اگر مسئله مربوط به پروندهی قتل دوستش باشد، پایش را آنجا نگذارد؛ حتی اگر مظنون آن پرونده خودش باشد.
حقیقت درست جلوی چشمان شماست، فقط کافیست خوب گوش دهید.
«یک معمای درجهیک.»
-استفن کینگ
«یک تعقیبوگریز بسیار موفق که خیلی خوب توانسته کمدی تاریک و هیجانهای تاریکتر را با هم ادغام کند.»
-الکس مایکلیدس
«از آن رمانهایی که با خواندنش هم دهانتان از تعجب باز میماند و هم با صدای بلند میخندید. هیجانانگیز و پرپیچوخم...»
-لیان موریارتی