کتاب پیش رو اثری است دربارهی مسئلهی ایمان و گناه، پژوهشی مختصر در حوزهی الهیات فلسفی که در بخشی از آن اینگونه آمده است:
اضطراب حاصل گناه است. این وضعیت گناهکار در عالَمی است که برای خود ایجاد میکند، یعنی عالَم تنهایی. باید بپذیریم که روح بهسادگی خود را فاسد میکند. شخصیت بیآنکه دلیلی بیرونی داشته باشد خود را تباه میکند. هیچچیزی در نظام طبیعی عالم، هیچچیزی در سرشت انسان وجود ندارد که بتواند خودستایی، حسد، نخوت، غرور و مانند اینها را توضیح دهد. هر چقدر هم که رازآلود بهنظر برسد، باید گفت که عامل تباهی روح فقط خودش بود که خواست تا خود را بدون هیچ توصیۀ بیرونی دوست داشته باشد. گرایش اجتنابناپذیر ظاهری به انجام این کار را، اگر به آن توجه کنیم، میتوانیم «گناه نخستین» بدانیم. آغاز گناه را باید به این شیوۀ فهمناپذیر «فاقد علت» دانست. تنها با درک این حقیقت میتوانیم بهدرستی برای رویارویی با انحراف ظریف شخصیت آماده شویم که اکنون با آن مواجه هستیم. ازاینرو، ما باید با آگوستین موافق باشیم که «خودِ اراده منشأ شرّ در روحهای تغییرپذیر است و موجب میشود که خیر طبیعت آنها کم یا فاسد شود». شکسپیر نیز معنای موردنظر ما را بیان کرده است:
اما مرد حسود با چنین پاسخی آرام نمیگیرد.
مردان نه برای آن حسودند که دلیلی میبینند،
بل ازآنرو حسد میورزند که ذاتا حسودند.
حسد دیوی است که از خود مایه میگیرد و از خود میزاید.
اگر این دیدگاه دربارۀ شخصیت عجیب مینماید، پس شخصیت چیزی نامأنوس است.