توماس در آسانسور از خواب بیدار میشود و میفهمد هیچچیز جز اسمش را به یاد ندارد. او چیزی نمیبیند جز پسرهای غریبه که دورهاش کردهاند… ترسیده و گیج در میان فراموشکنندگان.
اما اینها مهم نیست چون بهزودی باید برای حفظ زندگی خودش و بیشهنشینها در هزارتویی پر از حیوان-ماشینهای درنده بدود. او بهسرعت میفهمد که همهی پسرها با آسانسور وارد بیشه شدند و هر ماه با ورود یک پسر دیگر یکی به تعداشان اضافه میشود. همه از یاد بردند که چه کسی بودند و چرا به بیشه تبعید شدند.
تنها امید آنها برای خروج از این بیشه هزارتوست.
سپس دختری از راه میرسد با این پیام که:
او آخرین نفر است
برای همیشه
همهچیز تغییر خواهد کرد.
دیوارهای سر به فلک کشیده حائل میان بیشه و هزارتو هستند.
درهای عظیمی که شبها از بیشهنشینها در برابر وحشت و درندگی گریورها محافظت میکنند دیگر بسته نمیشوند.
توماس به امید زندهماندن و خارجشدن از این هزارتو و به امید آزادی وارد هزارتو میشود…
اخرین دوندهی هزارتو…