مارکز در صد سال تنهایی وضعیت جغرافیایی و آدابورسوم بومیان سرخپوست آمریکای لاتین را به خوبی نمایانده است. نکتهای که در این کتاب بسیار چشمگیر است و مضمون اصلی این رمان را رقم میزند، اثبات وجود عشق و قدرت پایانناپذیر آن است.
این کتاب که تاریخنگاری یک قرن از زندگی یک خانوادهی پرجمعیت است به خوبی میرساند که این خانواده با آن که بسیار پرجمعیت است؛ اما هریک در تنهایی خود به سر میبرند و راه ورود به حریمشان بر دیگر افراد خانواده بسته است. وقتی عشق در میان نسل آنها وجود ندارد، همه دچار ناکامیهای زندگی میشوند و خود نیز راز این ناکامی را نمیدانند که همانا در عدم توانایی آنها در عاشق شدن است و ما تنها دربارهی آخرین فرزند این خاندان می خوانیم که تنها او در نتیجهی عشق به دنیا آمده است.
در این رمان به شرح زندگی شش نسل خانواده بوئندیا پرداخته شدهاست که نسل اول آنها در دهکدهای به نام ماکوندو ساکن میشود. ناپدید شدن و مرگ بعضی از شخصیتهای داستان به جادویی شدن روایتها میافزاید. صعود رمدیوس به آسمان درست مقابل چشم دیگران، کشته شدن همه پسران سرهنگ آئورلیانو بوئندیا که از زنان در جبهه جنگ به وجود آمدهاند توسط افراد ناشناس از طریق هدف گلوله قرار دادن پیشانی آنها که علامت صلیب داشته و طعمه مورچهها شدن آئورلیانو نوزاد تازه به دنیا آمده آمارانتا اورسولا از این موارد است. به اعتقاد بسیاری او در این کتاب سبک رئالیسم جادویی را ابداع کردهاست. داستانی که در آن همهی فضاها و شخصیتها واقعی و حتی گاهی حقیقی هستند، اما ماجرای داستان مطابق روابط علّی و معلولی شناخته شدهی دنیای ما پیش نمیروند.
گابریل گارسیا مارکز در سال ۱۹۸۲ توانست به خاطر کتاب صد سال تنهایی جایزهی نوبل را از آن خود کند.