یوستین گاردر در 1952 در اوسلو به دنیا آمد. پدرش مدیر مدرسه و مادرش معلم و نویسندهی کتابهای کودکان بود. گاردر در دانشگاه اوسلو زبانهای اسکاندیناوی و الهیات خواند. پس از ازدواج در 1974، نوشتن را آغاز کرد و در نوشتن چند کتاب درسی فلسفه و الهیات همکاری داشت.
داستان این کتاب، بیشباهت به زندگی خود یوستین گاردر نیست. گاردر در بسیاری از آثارش، به رابطهی بین پدر و فرزند پرداخته است اما داستان این کتاب، شباهت زیادی به زندگی خود نویسنده دارد و از این جهت، خواننده با داستانی خواندنی مواجه میشود که ریشه در واقعیت دارد.
گاردر قلم روانی دارد و از همه جالبتر، حالت سحرآمیز و معماگونهای است که با درونمایهی فلسفی کتابهایش جلوهی جذابی پیدا میکند و شاید از همهی اینها مهمتر، آن باشد که نویسنده بیپروا به سراغ موضوعات کلیدی زندگی و واکاوی مسائلی از قبیل سرمنشأ انسان، آغاز و سرانجام بشر و مفهوم زندگی میرود؛ موضوعاتی که هرچند بدیهی و تکراری بهنظر میرسد اما نوشتن از آنها بهگونهای که هم نو و هم جذاب باشد، کار هر کسی نیست.
گاردر اینباره هم نشان داده که از عهدهی یک موضوع کلیدی دیگر بهخوبی برآمده است. کتاب در مورد پسری به نام جورج است که پدرش را از دست داده و 15 سال بعد از مرگ پدر، نامهای به دستش میرسد که پدرش هنگام بیماری خطاب به او نوشته و در آن با نثری تاثیرگذار دیدگاه خود را دربارهی حیات، مرگ و عشق توضیح میدهد.