داستان کوتاه لرد بایرون که در ۱۸۱۶ نوشتن آن را آغاز کرده بود ناتمام ماند و هرگز ادامهاش نداد. اما تصاویر قدرتمند آن الهامبخش جان پولیدوری، پزشک و همراه سابق بایرون، شد. او ایدهی اولیهی بایرون را گرفت و آن را به داستانی کامل تبدیل کرد. آن را بسط داد و شخصیت اصلی را، براساس مشاهداتش از بایرون و همچنین براساس شخصیت نابکاری که بایرون با نوشتههای بیپرده و رسواییهایش در روابط عاشقانه در ذهن عموم نقش بسته بود، ترکیب کرد.
کتاب «خونآشام» اثر جان پولیدوری (John Polidori) را میتوان یکی از نخستین آثاری دانست که شخصیت خونآشام را از افسانههای عامیانه، به ادبیات مدرن وارد کرد و الگویی تازه از این موجود شبزی را بنیان نهاد؛ الگویی که بعدها در آثار برام استوکر، آن رایج و ماندگار شد.
پولیدوری، پزشک خصوصی لرد بایرون، این داستان را در سال ۱۸۱۹ نگاشت؛ درست در همان شب طوفانیای که مری شلی نیز نوشتن رمان «فرانکنشتاین» را آغاز کرد. داستان «خونآشام» بهنوعی محصول آن حلقهی ادبی منحصربهفرد در تابستانی سرد و فراموشنشدنی در ژنو است؛ زمانی که نویسندگان بزرگ، از جمله بایرون، شلی و پولیدوری، تصمیم گرفتند هرکدام داستانی ترسناک بنویسند.
در این روایت، با چهرهای تازه از خونآشام روبهرو میشویم: نه صرفا موجودی وحشی و اهریمنی، بلکه مردی اشرافی، جذاب و رازآلود که با ظاهری موقر در جامعه ظاهر میشود اما در خفا، جان و روح دیگران را میمکد. این چهرهی دوگانه - ظاهر فریبنده و ماهیت ویرانگر - بعدها الهامبخش بسیاری از شخصیتهای خونآشام در ادبیات و سینما شد.
اثر پولیدوری، فراتر از یک داستان ترسناک، تفسیریست بر تاریکیهای پنهان در دل جامعهی متمدن؛ و تصویریست از خطری که در دل فریبندگی و قدرت پنهان است.
خواندن «خونآشام» برای مخاطبان علاقهمند به ادبیات گوتیک، اسطورههای مدرن و تاریخ پیدایش ژانر وحشت، تجربهای کوتاه اما ماندگار است؛ روایتی که سنگبنای یک سنت ادبی شد و هنوز پس از دو قرن، خون در رگهایش جاریست.