کتاب روایتی است غیرخطی، از یک دوران، از چند دهه. چهلتن زمان و مکان را به هم میریزد و قصهاش را تکهتکه روایت میکند. چند خط داستانی را در نظر میگیرد، آنها را به هم میتند و در موقع مناسب یکی را بیرون میکشد و آنرا بسط میدهد، بعد دوباره نوبت خط بعدی میشود. اما منشاء همهی خطوط یکی است و به هم متصلاند. کتاب، قصهی چند دهه از زندگی مردی است به نام کرامت، که برای داشتن زندگی ایدهآل و موفق دست به کارهای زیادی میزند. زمانی یار شعبون بیمخ میشود، زمانی هم انقلابی. حالا زمان گذشته، سالها از انقلاب گذشته، زندگی خوبی به هم زده و به قول خودش، آنقدر دارد که تا آخر عمر بساش باشد…
امیرحسن چهل تن در این رمان به زندگی «کرامت» قهرمان اصلی داستان میپردازد: این رمان از عهد کودکی کرامت است تا دوران یاری با شعبان بیمخ (گل جاهلهای تهران)، کودتای شاه، سقوط دولت مصدق و انقلاب ایران در سال 1357 و بخشی از سالهای پس از آن.
در جایی از رمان می خوانیم:
«تهرون بزرگ و درندشت بود، لا لهزار و زن بیحجاب داشت، بهارستان و کافه لقانطه داشت، سینما و میدان توپخونه داشت، باغ ملی و ایستگاه قطار داشت.»
یار گرمابه و گلستان شعبان بیمخ و داشمشدیها و لوطیها و جاهلهای پاشنه ورکشیده با کلاه مخملی مشکی وکت روی کول و دستمال یزدی و چاقوهای ضامندار با دستههای صدفی - مزین به نقش زن، کوه، ستاره، نخل، قایق و دریا- در این رمان بهنوعی به شهرستانیها هم اشارههایی دارد، شهرستانیهایی که به تهران آمدهاند و دلشان میخواهد در این کلانشهر بمانند و زندگی کنند. آنان شبها یا کنار خیابان میخوابند یا در حاشیهی شهر سکنی گزیدهاند. آنها (شهرستانیها) همهجا بودند بیشتر از همه در حاشیهی تهران، تهران قدیم...