در کتاب ملانقطی در آشپزخانه با چهرهی مهربان بارنز روبهرو هستیم، مردی خوشسلیقه، خوشذات و مملو از زندگی؛ با عشق برای دوستان و عزیزانش آشپزی میکند این کار را عاشقانه، اخلاقی و پر از نشانههای هنجارین انسانبودن میداند و معتقد است خیلی از لایههای زندگی در آشپزی قابلبیان هستند.
اولین نکتهای که در این مسیر گوشزد میکند این است که «چیزی به مهمی آشپزی (این اهمیت مثل روز روشن است و نیاز به دلیل و برهان ندارد) چرا اینقدر دیر به بچهها آموزش داده میشود.» خلاصه اگر ما انسانیم بدیهی است باید از اولین آموزشهایی که دریافت میکنیم آشپزی باشد و تعجب میکند چرا در خانهشان فقط مادر است که آشپزی میداند و اقدام به این جادو از دسترس پدر و پدربزرگش خارج است.
بعد بهتدریج در حین آشپزی سراغ فلسفه و بایدها و نبایدها و جامعه و روانشناسی و … میرود.
آیا شما هم آدمهایی را دیدهاید که حتی یک قدم خارج از چارچوب بر نمیدارند و هرگز هیچ کلیشهای را نمیشکنند؟ هرگز با کت شلوار، کفش ورزشی نمیپوشند و در مهمانی با صدای بلند نمیخندند؟ آیا اینها آدمهای بهتری هستند؟
کسی که کتابهای بیشتر، قدیمیتر، دقیقتر و با جزئیات بیشتری دارد، آیا آدم (آشپز) موفقتری است؟
همین داشتن این کتابها کافی است یا مهارت را باید کسب کرد؟ و چگونه میتوان این مهارت را کسب کرد؟
لازم است از جز به کل رسید یا از کل به جز و این دو منظر چه چیزی به ادراک ما از جهان میافزایند؟
آیا چیزی که میدانیم یک درست مطلق است یا لازم است گاهی به آن شک کنیم؟
آیا شکست یکی از پایههای همیشگی زندگی است یا چیزی است که همیشه از آن میگریزیم؟ و اگر خدای نکرده اتفاق افتاد چه باید کرد؟ هنوز امکان زندگی وجود دارد؟ و یا اینکه بعضی وقتها شکستخوردن هم خودش لطف خودش را دارد؟
و از همه مهمتر شادی در چیست و ما کسانی را که دوست میداریم چگونه شاد میکنیم؟ و آیا مسئول شادکردن همه هستیم؟