من جسیکا چن نیستم رمانی جذاب و هیجانانگیز از آن لیانگ است، نویسندهی جوانی که با ظرافت و هوشمندی توانسته دغدغههای نسل امروز را در قالب داستانی معمایی و روانشناختی روایت کند. مهمترین نقطهی قوت کتاب شخصیتپردازی آن است. لیانگ با نثری ساده اما تیزبین، ذهنیت شخصیت اصلی را بهدقت ترسیم میکند؛ از اضطراب ناشی از مقایسه گرفته تا شرم، خشم و میل به تأییدشدن. این تجربه برای هر نوجوانی که در جامعهای رقابتی زندگی میکند و مدام ارزش درونی خود را از زاویهی دید دیگران میسنجد، آشناست. این رمان با نگاه و رویکردی تازه به مسئلهی هویت میپردازد، بر مخاطب تأثیری ماندگار میگذارد و یادآور میشود: گاهی برای پیداکردن خود، باید جرئت کنی هیچکسی جز خودت نباشی.
داستان با جِنا چن آغاز میشود، دختری معمولی که همیشه در سایهی دختر عمویش، جسیکا، زندگی کرده. جسیکا زیبا، باهوش و موفق است و در دانشگاه هاروارد قبول شده، درحالیکه جِنا احساس میکند در زندگی عقب مانده و تنها چیزی که نصیبش شده، احساس شکست و بیارزشی است. یک شب که وجودش پُر از خشم و حسادت شده، جِنا آرزو میکند میتوانست جای جسیکا باشد. صبح روز بعد، آرزویش بهطرز عجیبی برآورده شده و در بدن جسیکا از خواب بیدار میشود. زندگی بهعنوان جسیکا، اول شبیه به تحقق رؤیایی دیرینه است: توجه اطرافیان، تحسین معلمان و حس برتریای که همیشه از او دریغ شده بود، نصیبش میشود. اما طولی نمیکشد که جِنا به رازها و اضطرابهایی که در پس این زندگی ظاهراً بینقص پنهان شدهاند، پی میبرد. از آن بدتر، متوجه میشود که هیچکس، حتی پدر و مادر خودش، دیگر جِنا چن را بهخاطر نمیآورد، گویی هرگز وجود نداشته. حالا جنا باید تصمیم بگیرد که آیا زندگی بهعنوان جسیکا ارزش ازدستدادن خودش را دارد؟