در کتاب پیش رو جان استن بک صحنههایی از جنگ را توصیف کرده که در زمان خبرنگاری به چشم دیده است. نویسنده با شرح حالوهوای ورود سربازان آمریکا به جنگ جهانی دوم در شمال آفریقا و انگلستان، تعهد و مسئولیت روشنفکر را در مواجهه با مسائل اجتماعی به زیباترین شکل بیان میکند. در بخشی از کتاب میخوانیم: «این فقط از روی شانس بود که آدم مدت درازی خبرنگار بماند و در متن حوادث باشد. با خواندن این گزارشها از میزان تلفات به هراس میافتم. تنها مشتی ارواح وراج که شبها وحشت میپراکندند و روزها را از ناله میانباشتند، زنده ماندند.»
از زبان جان استن بک اینگونه میخوانیم:
شاید درست، یا حتی لازم باشد که حوادث را فراموش کنیم و مطمئنا جنگ از آن نوع حوادثی است که جنس دوپا، مادهی فسادش را در خود دارد. اگر قادر بودیم که از حوادث بیاموزیم در آن صورت زنده نگهداشتن خاطرهها میتوانست سودمند باشد، ولی ما از حوادث نمیآموزیم. آوردهاند که در یونان باستان دستکم هر بیست سال یک بار جنگی در میگرفت تا هر نسل ناگزیر معنای جنگ را دریابد؛ و امّا ما باید آن را فراموش کنیم وگرنه هیچوقت دوباره توانایی آن را پیدا نمیکنیم که از حماقت مرگبار بگریزیم.
با اینهمه، جنگی که من از آن حرف میزنم، به یادماندنی است، چراکه در نوع خود آخرین جنگ بوده است. جنگ داخلی ما، آخرین نوع «جنگنجبا» نامیده شده و جنگ جهانی دوم آخرین نوع جنگهای طولانی جهانگیر. جنگ آینده، اگر آنقدر ابله باشیم که بگذاریم رخ دهد، آخرین نوع هرگونه جنگی خواهد بود، کسی بهجا نخواهد ماند تا چیزی به خاطر آورد و اگر حماقت به خرج دهیم، بهمفهومی زیستشناسانه، سزاوار بقا نخواهیم بود. بسیاری از انواع، به دلیل خطاهای خود در ارزیابی دگرگونیها، از پهنهی گیتی محو شدهاند. دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم ما از این قانون تخطیناپذیر طبیعت مصون هستیم. قانونی که به موجب آن امکانات، تجهیزات و در بسیاری موارد تکامل فزون از اندازه، نشانههای بروز نابودیاند.