رمان متأثرکننده ولی درعینحال امیدوارکنندهی لزا لوویتس که به حالتی شعرگونه نوشته شده است، داستانی در مورد ازدستدادن، نجاتیافتن، و شروعی دوباره است.
کای، پسر هفدهسالهی ژاپنی-آمریکایی که در یکی از روستاهای ساحلی ژاپن زندگی میکند، پس از زلزلهی 9ریشتری ماه مارس سال 2011 و سونامی پس از آن، خانه و تمامی اعضای خانوادهاش را از دست میدهد. پدر کای چندین سال قبل بهطور خیلی ناگهانی و بدون هیچ اطلاعی او و مادرش را ترک کرده، و کای در این مدت تقریباً هیج ارتباطی با او نداشته است. وقتی کای در ناامیدی فرو میرود و امیدش به ادامهی زندگی را از دست میدهد، فردی به نام کنجی از او دعوت به عمل میآورد تا بههمراه دو نفر دیگر از نوجوانان ژاپنی که خانوادهی خود را در آن حادثه از دست دادهاند سفری به نیویورک داشته باشد تا با فرزندان چند تن از کسانی که در حادثهی یازده سپتامبر کشته شدهاند دیدار کند. سفر به نیویورک در واقع سبب میشود که کای خود را پیدا کند. او تصمیم میگیرد پدرش را بیابد، ولی تلاش او بیثمر میماند.
در هنگام بازگشت به کشور، کای با شوقی دوباره عشق خود به فوتبال را به خاطر میآورد. او بههمراه عدهای از دوستانش تیمی تشکیل میدهد و کمکهای مردمی آنها را برای برگزاری یک مسابقهی فوتبال با یکی از تیمهای ژاپن آماده میکند. تیم کای آن مسابقه را میبرد و علاوهبر شادی حاصل از این پیروزی، حضور پدر کای در کنار زمین که خود را برای دیدار پسرش به ژاپن رسانده روحی دوباره به کالبد او میدمد.
پدر کای از او دعوت میکند که به همراه او به نیویورک آمده و پیش او زندگی کند، ولی کای که هدف زندگی خود را پیدا کرده و تصمیم به احیای شهر خود دارد، با وجود عشق به پدرش تصمیم میگیرد در زادگاهش بماند.